تولد

تولدش در قرن دهم هجری در اردبیل بود.

 شاگردان

برخی شاگردان برجستهٔ او از قرار زیرند:

  1. شیخ حسن (متوفی ۱۰۱۱ ق .) فرزند شهید ثانی (مولف کتابهای معالم الاصول و المنتقی)
  2. سید محمد (متوفی ۱۰۰۹) نوه دختری شهید ثانی ، معروف به صاحب مدارک
  3. میر فیض الله تفرشی
  4. عنایت الله کوهپایه‌ای ، ترتیب دهنده برخی از کتابهای رجالی
  5. ملا عبدالله شوشتری (متوفی ۱۰۱۲)

 تالیفات

برخی آثار وی دردست نیست. آنچه به دست آمده از قرار زیر است.

  1. استیناس المعنویه (در علم کلام)
  2. بحر المناقب
  3. حاشیه بر شرح تجرید
  4. حدیقه الشیعه
  5. رساله خراجیه
  6. زبدة البیان فی آیات الاحکام
  7. مقاله فی الامر بالشی (در علم اصول)
  8. مناسک حج (فارسی)
  9. مجمع الفایده و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان

 وفات

او در ماه رجب (۹۹۳ه.ق) در شهر نجف از دنیا رفت و وی را در جوار امام اول شیعیان علی پسر ابوطالب به خاک سپردند.


موضوعات مرتبط: دانشمندان ديني

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 | 16:57 | نویسنده : منصور |

عین القضات همدانی با نام کامل ابوالمعالی این ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی المیانجی (متولد سال ۴۷۶ هجری خورشیدی - متوفی به سال ۵۰۹ هجری خورشیدی) عارف نامدار سده ششم هجری است.

 
 شرح حال

او از فاضلان عصر خود بوده و به فضل و درایت او مثال می‌زده‌اند. خود وی نقل کرده است که:

   
عین‌القضات همدانی
بعد از آنکه از گفتگوی علوم رسمی ملول شدم به مطالعه مضنفات حجةالاسلام اشتغال نمودم. مدت چهار سال در آن بودم و چون مقصود خود را از آن حاصل کردم ، پنداشتم که به مقصود واصل شدم و نزدیک بود که از طلب بازایستم و بر آنچه حاصل کرده بودم از علوم اقتصار نمایم. مدت یکسال درین بماندم، ناگاه سیدی و مولائی الشیخ الامام سلطان الطریقة احمد بن محمد الغزالی به همدان که موطن من بود تشریف آورد. در صحبت وی در بیست روز بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما غیر خود هیچ باقی نگذاشت و مرا اکنون شغلی نیست جز طلب فنا
   
عین‌القضات همدانی

عین القضاة همدانی روش حسین بن منصور حلاج را داشته و در گفتن آنچه میدانسته بی پروائی می‌کرده است. پس او را به دعوی الوهیت متهمش ساختـند و چون عزیزالدین مستوفی اصفهانی وزیرسلطان محمود سلجوقی به او ارادت داشت، به آزادی هر چه میخواست می‌گفت و هیچ کس بر وی چیزی نمی‌گرفت تا قبول عام یافت.

اما چون وزیر سلطان بر اثر دسیسه های وزیر ، ابوالقاسم قوام الدین درگزینی به حبس افتاد و در تکریت به قتل رسید؛ عین القضاة همدانی نیز که در اثر دوستی عزیزالدین مستوفی با قوام الدین درگزینی مخالفت داشت مورد مؤاخذه و غضب وزیر جدید واقع گردید . بدین صورت که قوام الدین مجلسی ترتیب داد و از جماعتی عالمان قشری حکم قتل عین القضات را گرفت. و سپس دستور داد تا او را به بغداد بردند و در آنجا به زندان افکندند.

عین القضات در زندان به تألیف کتاب شکوی الغریب عن الاوطان الی علماءالبلدان ، پرداخت. در آخر او را به امر قوام الدین درگزینی از بغداد به همدان بردند در شب چهارشنبه ۷جمادی الثانی سال ۵۲۵ هجری بر در مدرسه ای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می پرداخت بر دار کردند . سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و چون حسین بن منصور حلاج خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم


او نزدیك به ۹ سده پیش ، نوجوانی خود را در خراسان ، “مركز علم و ادب آن زمان” نزد فیلسوف و دانشمند بزرگ ، “عمر خیام نیشابوری” و استادانی مانند محمد حِمَویه گذرانید و آموزش دید. احمد غزالي از‌عارفان بزرگ و همراستای فكری ابن سینا ، استاد دیگر عین القضات که در برابر برادرش “محمد غزالی” که غرق در دگماتیسم و بنیادگرایی و دشمن سرسخت فلسفه بود ، راه فلسفه می رفت، عین القضات را “ قرة العین” (نور دیده) نام نهاد.

عین القضات اندیشمند و روشنگری ست آزادیخواه . در نوجوانی به فراگیری دروس دینی روی آورد . هم زمان با فراگیری دانش زمانه ی خود ، به کنکاش و بررسی ادیان پرداخت و در روند جستجوگری‌های خویش ، به یاری تعقل ، باورهای ایمانی خویش را مورد تجدید نظر قرار داد . آنگاه با تابیدن نور دانش و چالش در ذهن ، در ده ساله‌ی پایان عمر كوتاه خویش ، به این گذار رهنمون گردید كه تا برهان‌های برآمده از خرد را به جای پیش انگاره های ایدآلیستی و ایمانی – مذهبی بنشاند و دگم هایی همانند “آفریده شدن عالم” ، “واجب الوجود”، “ علم خدا” ، “ بازگشت” ، ”روز قیامت” و “بهشت و دوزخ ووو را به تمامی مردود شمارد. پس از این ردٌ ونفی است كه تمامی تبلیغات مذهب را “ دام وفریب” می‌نامد و حتا دیدگاه استاد خویش”احمد غزالی” را ناپذیرفتنی می‌شمرد. آموزش های علمی ابن سینا ، به ویژه نوشته‌های فلسفی آمده در كتاب “اضحَوی” ابن سینا كه به سبب آن از سوی “امام محمد غزالی” تكفیر وی را به همراه داشت، پذیرا می گردد. عین‌القضات ، در سن ۲۴ سالگی ، مشهورترین كتاب فلسفی خویش “ زُبدَة الحقایق”(زبده) را به نگارش در آورد.

عین القضا ت، در این كتاب آشكارترین دیدگاه های «انسان خدایی» ، «وحدت وجودی» ، ضد دینی و الحادی خویش را بی پروا آشكار می سازد. آموزش های او در این كتاب ، جوانه های زندگی پرفروغ و زیبنده‌ی یك فیلسوف جوان در آستانه شكوفایی را بازتاب می دهد و عین القضات بی باك و حلاج وار ، دیدگاه های انقلابی و روشنگرانه‌ی خویش را همه جا تبلیغ می كند و به بیداری جامعه و حقیقت جویی ‌خویش می‌كوشد. او دشمن نادانی و خرافات دینی‌ست و حفره‌های خوفناک دین را می شناساند؛ پس حكومت و دین حاكم ، به همراه شریعت‌مداران ، سخت بیمناك می شون د. دستور بازداشت وی از سوی خلیفه‌ی بغداد و فقیهان داده می شود. عین القضات دستگیر و دست بسته به زندان بغداد روانه می گردد. در سن سی و سه سالگی در زندان، كتاب «شكوی الغرایب» را به زبان عربی می نویسد. این كتاب ارزنده را دفاعیه عین القضات می شمارند.

“زندان و زنجیر و اشتیاق و غربت و دوری معشوق البته بسیار سخت است.” اما ، همه این شنكنجه ها را می پذیرد و در برابر دین و دولت طبقاتی، تن به تسلیم نمی سپارد. سرانجام در سن سی وسه سالگی در « شب ۷ جمادی الثانی سال ۵۲۵ هجری» (۵۰۹ خورشیدی ) / ۱۱۳۰ میلادی ، آیت‌الله های در بار خلیفه و حوزه نشینان موقوفه خوار ، کشتن‌اش را فتوا می‌دهند . حقیقت ، با مرگی ،‌ هزار بار مردن و سوختن ، بر دار می شود . نوشته‌های عین القضات ،‌ بسیار بوده و با زبانی روان و پرشور نگاشته شده و در همان حال، پربار و آموزنده‌اند. « رساله‌ی لوایح» ، «یزدان شناخت» ، «رساله‌ی جمالی» ، «تمهیدات” یا «زبدة الحقایق» ‌و نامه‌‌های بسیاردراین شمارند و بی شک نوشته‌‌ها و یادداشت‌هایی که دین و دولت طبقاتی را به تهدید می گرفته‌اند ، برای همیشه از میان رفته‌اند.

 آرا و عقاید

عین القضات، بیش از شش سده پیش از دکارت و اسپینوزا و كانت ، به فسلفه ی “ قائم به ذات بودن اشیاء” یا به مفهوم “ شیی در خود” پی برد.

رنه دكارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶) برآن بود كه پاره ای از شناخت ها از راه عقل به دست می‌آیند . وی بر آن بود که «هیچ چیزی را بی آنكه آشكار و مشخص به حس ، درك نكرده ایم ، نمی توانیم بپذیریم» . دکارت با پیش نهادن حكم “می اندیشم، پس هستم» برآن است كه «موجودی اندیشنده فهمیدن» ، “ یقینی شهودی است” ، اما او از خویشِ ناكامل خود به باورِ “ وجودی كامل” رسید و این باور را همانند یقینِ “هر كه اندیشید ، پس هست” ، وجود خدا را یقین پنداشت. دکارت “ شكافی عمیق بین هستی اندیشه و هستی ماده” ، كشید و تشكیل هستی را از دو گوهر كاملاً مجزا ، یعنی اندیشه و ماده دانست . در نخستین سال های ۱۷ میلادی ، دکارت ، به این حقیقت كه “می اندیشم ، پس هستم” ، هسته‌ی شناخت فلسفی- علمی خویش را در برابر شكاكان بنیان می گذارد و اما “دوآلیسم” روح و جسم نگرش ارسطویی- افلاتونی در دیدگاه او ماندگار می‌شود . دکارت ، جانوران را “حیوان- ماشین” می نامد و كاربرد چنین برداشت فیزیك ابزاری را نیز برای انسان در نظر گرفته و با قوانین مكانیك ، توضیح پرداز می شمارد. دکارت ، شناخت پذیری ماده را نه از راه حواس(تجربه)، كه از راه تعقل (ذهن) و مكاشفه شدنی می داند . با نگرش دكارت، عقل به معنای قدرت درك مفهوم می باشد و صورت كلی چیزها ، یعنی درك كلیت را می تواند، اما ذهن از آنجا كه بر این كوشش است تا به كمال دست یابد و از آن‌جا كه این فقط ذهن روشن دارای مفهوم كمال در خویش ، پس می تواند به‌وسیله روش شناختی (متدولوژی) به كمال مطلق دست یابد . به بیان دیگر، شناخت نهایی همان مكاشفه است. به دید دكارت، مفاهیم كلی در ذهن جای دارند و اندیشه‌ها در بیرون از خود آدمی اند و در بیرون جهان محسوس،‌ موجود. به‌یاری مكاشفه ، یا كشف شهود- “اشراق” تابش درك بی واسطه به دلیل بی چون وچرا بودگی، آن چنان روشن و بدیهی است كه نیازی به استدلال ندارد. همانند خورشید، كه نماد حقیقتِ خویش است؛‌ و به بیان مولوی “آفتاب آمد دلیل آفتاب”. گزاره‌ی «انسان هست»، امری آشكار و بدیهی است، این درك بی واسطه به وسیله‌ی خودِ بودن ، “هستم می اندیشم” یا “ می اندیشم، پس هستم”، خود به هیچ برهانی نیازش نیست. دكارت، هرچند شناخت را به یاری حواس (تجربه) انكار نمی كند، اما نقش انجامین را به تجربه وا نمی گذارد. “من”، وجود خود را دریافت می كنم، هستی خود را بی واسطه می فهمم، این دریافت نه حسی است نه استدلالی، مكاشفه‌ای‌‌ست از راه ذهن بی نهایت.

«باروخ اسپينوزا» (۱۶۷۷-۱۶۳۲) نیز به « وحدت وجود» باور داشت و به سبب باورهایش و بیان گزاره‌ی «همه چیز در خداست و خدا در همه چیز است» از كلیسا رانده شد. «اسپینوزا» با ردّ دوآلیسم دكارت طبیعت و ماهیت چیزها را به یك گوهر واحد، به هستی یگانه که گاهی خدا و یا طبیعت اش می خواند، جمع می‌بندد. طبیعت اسپینوزایی، ساختاری است هم از “ماده وهم از اندیشه”. وی “دیدن همه چیز از چشم انداز ابدیت “ شدنی می‌شمارد زیرا که هدف، دریافت هرچیز با ادراك همه جانبه» است.

ایمانوئل کانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴) ، نیز همانند عین القضات ، “چیزها” را شناخت پذیر می دانست و برآن بود كه: در “ادراك ما از جهان هم “حس” و هم “عقل” دخالت دارد . در اینجا “كانت” به بیانی هم “آمپیریست” است و هم “ راسیونالیست” ، زیرا كه عقل گرایان ، پایه شناخت (معرفت) انسان را همه در ذهن می‌دانند و تجربه گرایان، شناخت جهان را همه زاییده ی حواس انسان می شمارتد. كانت، زمان ومكان را « دو صورت شهود» انسان می‌خواند و برآن است كه “درك حسی چیزها در زمان و مكان ، ذاتی انسان است» . كانت ، زمان ومكان را فراسوی انسان نمی داند ، بلكه این دو مفهوم را وابسته به حالت آدمی می شمرد. كانت می گفت: « زمان و مكان، حالات حسی ماست، نه صفات جهان فیزیكی.» «هم ذهن با چیزها تطبیق می یابد و هم چیزها در ذهن انطباق پیدا می كنند» . [« بین شیی در خود» و «شیی در نظر من” ، تمایز است»] ، یعنی كه شناختِ قطعی چیزها نا ممكن است. به برداشت كانت، دو عنصر اما به شناخت انسان از جهان یاری می رسانند:” احوال خارجی پدیده كه از راه حواس(تجربه) یعنی «ماده شناخت» و دیگری احوال درونی(عقلی) خود انسان یعنی« صورت شناخت»، تا علت هر رویدادی را دریابد. در رابطه با اثبات خدا و نفی آن، كانت بر آن بود كه عقل و تجربه ، هیچ یك مبنای استوارى برای اثبات وجود خدا نیستند. كانت، برای حل این بن بست دین، راستای دینی تازه ای گشود و گفت «آنجا كه پا ی عقل وتجربه می لنگد، تهی گاهی پدید می آید كه می توان آن را با ایمان پُر كرد.» كانت ، این باور دینی را وظیفه‌ی اخلاقی انسان می شمرد. كانت، مسیحیت را با چشم بستن بر عقل وتجربه، نجات بخشید. ایمانوئل کانت ، ایمان به «بقای روح» ، ایمان به « وجود خدا»، و ایمان به « اختیار انسان» را « انگاره‌های عملی« نامید و اخلاق(وجدان فردی) را مفهومی مطلق بخشید. كانت در كشمكش بین عقل و تجربه راهی میان بر می یابد: « دو چیز ذهن مرا به بهت و شگفتی می‌افكند و هرچه بیشتر و ژرفتر می‌اندیشم، بر شگفتی‌ام می افزاید: یكی آسمان پر ستاره اى كه بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی كه در دل ماست.»

با این برداشت است كه افلاتون ، عین القضات و رنه دكارت را در كنار هم و در آیینه ی مکاشفه می بینیم . رنه دكارت و كانت و نیز عین القضات، گویی این بیان افلاتون را بازگویی می كنند : «نفس مانند چشم است ، چون متوجه چیزی شود كه بر آن نور حقیقت و هستی تابد، آن را درك می كند و روشن می گردد، اما چون به دنیای نیم تاریك كون وفساد توجه كند، ازآن فقط وهمی به دست می آورد و درست نمی بیند.» افلاتون دنیای « مُثُل» را دیدن چیزها در پرتو آفتاب می نامد . افلاتون چشم را به نفس (عقل) و خورشید را به مانند سرچشمه‌ی نور حقیقت تشبیه می كند. افلاتون تفاوت میان بینش روشن عقل و بینش آشفته‌ی ادراك حسی را به یاری مثال حس بینایی ثابت می كند . این اندیشه به دكارت و كانت و آگنوتسیست هایی همانند “دیوید هیوم” و “جان لاك” كه وجود ماده در بیرون از ذهن را می پذیرفتند اما، در برابر شناخت پذیری پدیده های مادی، “لاادری گری” نگرش می‌ساختند، گسترش می یابد . اما عین القضات ، گرچه با بیان همان عشق افلاتون ، اما در بیان شناخت پذیری «چیزها» گامی فراتر از دكارت، اسپینوزا و كانت برداشت. كانت ، با آنكه وجود ماده را در خارج از ذهن می پذیرد، اما شناخت پذیری ماده را به «ما نمی دانیم” وا می گذارد. عین القضات نزدیك به هزا رسال پیش ، هستی را به یاری عقل و دانش ، شناخت پذیر می داند . اندیشه های فلسفی- علمی عین القضات در باره‌ی مفاهیم علم ، شناخت ، عقل و بصیرت ، نشانه‌ی چیرگی و دیدگاه های خردمندانه‌ی این عارف است. به دید عین القضات: عقل، عالی ترین و كامل ترین نماد و فرآورده ی پیچیده ترین و كامل ترین ماده روی زمین ،(“مغز”) سرچشمه شناخت است. عقل به بیان پارامندیس (۵۱۵-۴۴۰ پیش از میلاد) تنها داوری است كه حقیقت را تشخیص می دهد. به بیان عین القضات «هرچه كه بتوان معنای آن را به عبارتی درست و مطابق آن ، تعبیر نمود ، علم نام دارد.” و معرفت (شناخت) به آن معناست كه «هرگز تعبیری از آن متصور نشود ، مگر به الفاظ متشابه» . به بیانی ، این تعریفی‌ست از حقیقت یعنی بازتاب واقعیت عینی در ذهن انسان. ” و بصیرت چشم درون انسان است كه “هرگاه این چشم باز شود ، بدیهیات عالم ازلی را درك خواهی كرد.” این بیان، تاییدی است بر قدیم بودن هستی و اینكه “هست از نیست پدید نیاید”. بیان دكارت ، ششصد سال پس ازعین القضات است كه وی این آگاهی را مكاشفه نامید. عین القضات بر آن است كه چشم عقل مانند پرتو آفتاب و بصیرت، خود خورشید است؛ عقل یا خرد برای شناخت حوزه‌ی دنیای مادی موجود در زمان ومكان ، عملكرد می یابد و بصیرت، ادراك فراحسی شهود از دیدگاه او در متافیزیك ره می‌جوید. عین‌القضات به مانند یك خردگرا (راسیونالیست) تا آنجا توان پرواز در این وادی دارد که دستاوردهای دانش زمانه و زیستی‌اش، میدان بازگشایی پیچیدگی ها، برداشت و ارزیابی پدیده ها و پرسش ها را شدنی می ساختند. اما ، اندیشه اش گاهی تا آن فراسوی اوج می‌گیرد كه به ماتریالیسم و روش شناختی دیالكتیكی نزدیك می شود ، آنگاه كه شرایط عینی و علمی زمانه و زندگانی اش، تبیین پدیده‌های پیچیده را ناشدنی می گردانند، به «آگنوتیسیسم» نزدیك می گردد. اما در«نمی دانم» لاادری گری های نمونه‌ی «لاك» و «هیوم» نمی ماند. پس به بصیرت راه می جوید تا به شناخت پذیری «چیزها» برسد. عین القضات ماده را قدیم می داند ، نه‌آفریده شده(حادث) ، اما به متافیزیسم هم چشم دارد. با این حال ، متافیزیکی كه از دید وی شناخت پذیر است ، اما با « چشم بصیرت كه خود خورشید است.» چنین نگرشی یك اعتماد به نفس بزرگ انسانی، یك اراده سترگ و ضد دینی را به نمایش می‌گذارد، و با اعلام جنگ با دین، نشانه دارد. عین القضات در مهم‌ترین كتاب فلسفی خویش ، «تمهیدات» ، همانند ابوسینا ،« معاد» (بازگشت) یكی از مهم‌ترین اركان و اصولی دین اسلام را غیرعقلانی و مردود می شمرد. عین القضات در یکی از نوشته‌های خویش، درآن هنگام که حتا هنوز از مذهب فاصله نگرفته است «در بیان حقیقت و حالات عشق» چه شیوا و توانا می نویسد: “ای عزیز... اندر این تمهید ، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب می‌شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!»

کارم اندر عشق مشکل می‌شـــود خان و مانم در سر دل می‌شــــود هرزمان گویم که بگریزم زعشق عشق پیش از من به منزل می‌شود

... در عشق قدم نهادن،‌ کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جزاو رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند... کار طالب آن‌ست که در خود،‌ جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است، بی‌ عشق چگونه زندگانی؟ »

و چه این بیان به نگرش «اریک فروم» در «هنر عشق ورزیدن» نزدیک است که می گوید:

«عشق پاسخی ست به پرسش وجود انسان.»

اریک فروم ، همانند عین‌القضات ، عشق را فدا کردن می‌‌نامد، اما درست به برداشت وی نه مجنون وش و خود-آزار، بلکه آن فدایی که نه «ترک چیزها و محروم شدن و قربانی گشتن.» و چنین از گذشتن از خویشتنی ست که «فضیلت» و «برترین برآمد انسانی‌اش می‌نامد. عشق نیرویی‌ست تولید گر عشق. به بیان کارل مارکس ، «عشق را تنها می‌توان با عشق مبادله کرد.» و در چنین مبادله‌ای ست که اصالت فردی در باز تولیدی انسانی به برآیند پیوند‌ها تکامل می‌یابد.

به اینگونه، عشق به بیان و چشم انداز عین‌القضات، نوعی بیان اجتماعی است، نه میل و نیازی فردی. درعشق پیوستار عشق، فدا و عشق، مکاسفه است و انکشاف، کشف انسان نوعی است، کشف انسان به مفهوم خویش و انسان اجتماعی و هم‌زمان، انسان عاشق، عاشق هستی، عاشق انسانی دیگر، عاشق زندگی، که انسان غیر عاشق به انسان بودگی خویش پی نمی جوید و چنین بیگانه با عشقی، بیگانگی با خویشتن است و ستیزه گر با خویشتن خویش و بودوارگی‌اش بی‌هوده و ناگوار. این سیر و سلوک و مکاشفه، هم نیازمند مهربانی‌ست و هم آگاهی، هم خرد را چشم است و هم بصیرت را خورشید درون؛ دیدن با چشم دل، اشراق و چیرگی بر، از خود بیگانگی وشیی‌وارگی، در این وادی پر خوف و راز، باید که «جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی». عشق پدیده‌ی منطقی و بلوغ است. تکامل و رشد طبیعی را پویه‌گر و پرورشی طبیعی است، انسان - سرشتی و گوارا. این‌گونه است که عین‌القضات و حلاج به عشق می‌نگرند، به دریای بی‌کران و قد افراخته، سر برافراشته می‌روند در آةش، جان می‌بازند، اما ظفرمندانه.

 آثار

تألیف عین القضاة همدانی به شرح زیر است:

تمهیدات، رسالة زبدةالحقایق، رساله یزدان شناخت، شکوی الغریب عن الاوطان الی علماء البلدان، کتاب قری، العاشی الی المعرفةالعوران و الاعاشی، تفسیر حقایق القرآن که ناتمام ماند و چند کتاب و رساله دیگر.

رساله لوایح- تمهیدات- رساله جمالی –مكاتیب و.....


موضوعات مرتبط: دانشمندان ديني

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 | 16:29 | نویسنده : منصور |

تشرف علامه حلی و سئوال ایشان :

علاوه بر احاديث بسياري كه مي شود به آنها استدلال كرد، ساده ترين و همه فهم ترين دليل بر وجود آقا امام زمانJ  در بين مردم و اين كه امكان ديدار آن حضرت وجود داشته و دارد، تشرفاتي است كه علما و نيز مردم پاك و با اخلاص خدمت آن حضرت داشته و دارند.

علامه حلّي ‌يكي از علماي معروف مذهب تشيع است كه آثار بزرگ و گرانقدري از اوبه يادگار مانده است. با او در جريان تشرّفي كه به محضر مقدّس حضرت بقيه` اللهJ  داشته است همراه مي شويم:

شب جمعه اي بود كه به قصد زيارت حضرت  ابا عبد اللهJ  به راه افتادم، چرا كه در اين شب، زيارت آن حضرت بسيار سفارش شده است.

بيابان آرام خفته بود و نسيم سرد شبانگاهي در حال وزيدن بود. روي دفتر زرد كوير نقش جاي پاهايي به چشمم خورد كه در شن فرو رفته بود، بعد از مدتي اين جاي پاها مرا به شخصي رساند كه با من هم مقصد بود. با او همراه و هم صحبت شدم، از صحبت هاي گرم و صميمانه اش لذت مي بردم. سخنانش در آن بيابان تاريك بر قلبم نور مي افشاند.

 گره مسائل و مشكلاتي را كه از حل آن ها باز مانده بودم برايم به راحتي باز مي كرد؛ دانستم او علامه ي دهر و مرد بسيار دانشمندي است.

در ادامه ي سؤال و جواب ها، آن آقا مطلبي فرمودند كه بر خلاف نظرم بود.

عرض كردم: <مطلب شما خلاف قاعده و اصل است و دليل خاصي هم كه سند باشد نداريم>. ايشان با چهره اي سرشار از مهرباني به من نظر كردند و فرمودند: <دليل اين مسأله روايتي است كه شيخ طوسي در كتاب تهذيبش نوشته است>.

مقداري تأمل كردم و عرض كردم: <نه آقا! چنين حديثي در كتاب تهذيب نيست و يادم  نميآيد  كه شيخ طوسي يا كس ديگري آن را نقل كرده باشد>.

آن آقا در حالي كه لبخند مي زد ند فرمودند: <كتاب تهذيب را كه در منزل داري، اگر در حاشيه صفحه (فلان) دقت كني اين حديث را مي بيني>.

تعجّب كردم چون تا به حال من متوجه اين مسأله نبودم، ناگهان با خود گفتم:شايد اين عالم بزرگ، خورشيد عالم تاب علم و دانش باشد كه جهان انتظار طلوعش را مي برد،!!! غرق اين افكار بودم كه تازيانه از دستم افتاد.

در حالي كه مضطرب بودم رو كردم به آن آقا و عرض كردم: <آقا! آيا در زمان غيبت كبري مي شود به محضر مقدس امام زمانJ  مشرف شد>.

آقا خم شدند تازيانه را از زمين برداشتند و در دست من گذاشتند و با حالت خاصي فرمودند:

<چطور نمي شود، در حالي كه الان دست او در دست تو مي باشد>.

با شنيدن اين كلام از خود بي خود شدم، طاقت نياوردم و يك مرتبه خودم را از بالاي اسب روي پاهاي مقدسش انداختم و از كثرت شوق بيهوش شدم.

وقتي به هوش آمدم كسي را نديدم، دلگير و محزون شدم، به خانه برگشتم، سراغ كتاب تهذيب رفتم و طبق آدرسي كه حضرت ولي عصر ح  فرموده بود كتاب را ورق زدم، ديدم مطلب همان طور است كه آن حضرت فرموده بودند.1

فرمود: <براي تعجيل در فرجم بسيار دعا كنيد>.
هزار سال و اندي گذشت و پاسخي نشنيد، پاسخي كه او مي‌خواست، پاسخي كه دسته جمعي و با مشاركت عموم شيعيان باشد.
هزار سال گذشت و او منتظر ماند و شايد به ما دل بسته بود كه پاسخش را بدهيم، لذا برايمان غريبانه نامه نوشت و آن را در صندوق كمك‌هاي يك مسجد غريب و كوچك در لبنان انداخت و فرمود: <برايم دعا كنيد>.
فداي آن مظلوم غريب (نه به معناي ناتوان و ضعيف)! كه بايد چنين ناشناس با ما ارتباط برقرار كند، در خواب‌هايمان بيايد و گاهي هم اشخاصي در گوشه و كنار به طور اتفاقي او را ببينند، تا كسي نگويد امام زماني در كار نيست.
چقدر ما مردم كره‌ي زمين محروم و بي‌چاره هستيم و واقعاً بي‌چاره ...، گر چه خودمان خود را بي‌چاره كرده‌ايم و الا خداوند متعال چاره‌ي كار را به دست ما داده و امام زمان، آن كليد بازگشايي درهاي علم و ثروت و اخلاق و معنويت و سعادت دنيا و آخرت را در ميان ما قرار داده است، تا قفل‌هاي بسته را بگشاييم و بي‌چاره نباشيم. آري چقدر محروم و بي‌چاره هستيم كه حتي بزرگترين رهبر تاريخ بشريت را كه در ميان ما زندگي مي‌كند، نمي‌شناسيم و آن‌قدر بايد محروم باشيم كه آن رهبر عزيز، به طور ناشناس، آن‌هم به وسيله‌ي نامه‌اي، چند جمله‌اي با ما صحبت كند.
آه، از اين همه فقر و فلاكت!
ناله از اين همه مصيبت و بيچارگي!
فغان از اين همه محروميت و تيره روزي!
يا صاحب الزمان، چه زمان اين فراق به سر آيد و ما ديگر در فراقت اشك نريزيم؟!
آقاي ما،‌ چه زمان گرداگرد تو جمع شويم و به چهره‌ات نظاره كنيم كه تو وجه خدا هستي؟
اي غريبِ تنها، چه زمان ميله‌هاي زندان غيبتي را كه در آن محبوس شده‌ايم، خواهيم شكست و با گوش دادن به سخنان حيات بخش شما به سوي زندگي حقيقي رهسپار خواهيم شد؟!
آيا مي‌شود اين زمان تلخ و اين زندان تلخ غيبت را فراموش كنيم؟!
آيا زماني مي‌رسد كه ما شاهد حكومت تو بر جهان باشيم و بهشت دنيا را به چشم خود ببينيم؟
آري، و تو اي بت شكن تاريخ بشر، اي صاحب حوض كوثر و اي منجي كل بشر، ما را در پشت ميله‌هاي زندان اعمال زشتمان مي‌بيني و به حال ما غصه مي‌خوري و فقط مي‌گويي براي ظهورم دعا كنيد.
تو هزار و اندي سال است كه در نامه و پيامي كه توسط شيخ رشيد و مفيد اعلي الله مقامه الشريف به شيعيان فرستادي، از آنان خواستي كه دست‌ها را به يكديگر بدهند و با قدرت فوق‌العاده اجتماعي خود ميله‌هاي تاريك زندان غيبت را بشكنند، اما آن‌ها اين پيام را باور نكردند.
آري باور نكردند كه مي‌توانند به غيبت تو خاتمه دهند.
آن‌ها فكر مي‌كنند كه خدا خواسته تو غايب باشي و كاري از دست آنان ساخته نيست.
به راستي اگر سخن تو را باور مي‌كردند، ديگر لازم نبود كه تو هزار سال منتظر بماني و باز در اين عصر جديد، همان پيام را مجدداً تكرار نمايي و بالاخره به آنان بفهماني كه كليد نجات بشر فقط تو هستي و بس و بدون حضور تو تمام درب‌ها به روي بشر بسته مي‌ماند.
به راستي اي بهترين برگزيدگان عالم، چرا عده‌اي هر چند اندك- با آن‌كه خود را شيعه مي‌دانند، آن‌قدر از تو دور افتاده‌اند كه حتي پيامي را كه به طور ناشناس به آنان فرستاده‌اي باور نمي‌كنند، گرچه عده‌اي هم آن را بر چشم گذاشته و مي‌بوسند. <تري اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق>: <و تو مي‌بيني كه چشمهايشان از آن‌چه كه از حق مي‌بينند پر از اشك شده است>.1
هر چند اين‌ها مهم نيست و پيام تو بوي تو را مي‌دهد و هيچ صاحب دلي آن را مورد ترديد قرار نمي‌دهد؛ اما به هر حال، اين هم يكي از آزمايشات عصر غيبت است و ترازويي براي سنجش ميزان ايمان انسان‌ها در اين عصر.    

"سخني با خوانندگان محترم"
پس از چاپ تصويري از رونوشت نامه به دست آمده از حضرت ولي عصر ارواحنافداه، در مسجد حضرت سيده نرجس لبنان، در شماره هفدهم مجله "خورشيد مكه"، توجه بسياري از خوانندگان محترم به سوي اين نامه جلب شد و مايه مسرت آنان از اين نامه كه روشني بخش چشم و دل آنان است،‌ گرديد و مايل بودند خصوصيات بيشتري از آن را بدانند كه البته ما هر چه مي‌دانستيم در طَبَق اخلاص نهاده، در اختيار آنان قرار داديم و حتي پس از آن در صدد برآمديم سفري به لبنان و آن مسجد مقدس داشته باشيم و مسائل را از نزديك مورد بررسي قرار دهيم كه ناگهان متوجه شديم <يار در خانه است و ما گرد جهان مي‌گرديم>.
آري، تا اين فكر در ذهن ما راه يافت و سخن از سفر به لبنان به ميان آمد، به طور اتفاقي با حضرت حجت الاسلام و السملمين "سيد جعفر رفيعي دامت بركاته" كه محقق و نويسنده كتاب‌هاي بسيار ارزشمندي در مورد امام عصر ارواحنافداه هستند، ديداري داشتيم و آن بزرگوار از اين نامه و چاپ آن در مجله شماره 17 سخن به ميان آوردند و فرمودند: شما رونوشت آن نامه را كه توسط يكي از علما از روي فتوكپي نامه حضرت به صورت دست‌نويس، نسخه برداري شده، به چاپ رسانده‌ايد، اما من چند سال قبل به لبنان رفتم و آن مسجد را زيارت كردم و حتي يك نسخه از فتوكپي نامه مبارك حضرت را هم از هيئت امناء مسجد گرفتم و ...
اين مطالب ارزشمند همان چيزي بود كه ما تصميم داشتيم در مدت طولاني و با زحمت بسيار و مسافرت به لبنان به دست بياوريم كه لطف امام عصر ارواحنافداه به سوي ما سرازير شد و يك گزارش تحقيقي كامل و مستند در اختيارمان قرار گرفت و حتي نگراني از نبود مترجم و ندانستن زبان عربي برايمان حل شد، زيرا برادر صديق و ارزشمندمان حضرت حجت‌الاسلام آقاي رفيعي كه از دوستان بسيار صميمي و قديمي ما هستند، در اصل عرب زبان بوده و به دليل اقامت طولاني خود در ايران به زبان فارسي نيز تسلط كامل داشته و حتي كتاب‌هايشان را نيز به زبان فارسي نوشته‌اند. لذا خداي منان را شكر گذاشته و تصميم گرفتيم طي مصاحبه‌اي، خصوصيات بيشتري از اين نامه مباركه را از زبان اين محقق و دانشمند گرامي بشنويم،‌ اكنون توجه شما را به اين گفت و گوي صميمانه جلب مي‌كنيم:
خورشيد مكه: سفر شما به لبنان در چه سالي و به چه منظوري انجام شد و نام شهري كه مسجد نرجس خاتون عليها‌السلام در آن قرار دارد، چه بود؟
حجت الاسلام و المسلمين رفيعي: من در سال 1379 هجري شمسي جهت تبليغ در ماه مبارك رمضان به لبنان سفر كردم و از حسن توفيقي كه نصيبم شد، در شهري اقامت گزيدم كه نامه‌ي مبارك حضرت ولي عصر ارواحنافداه در آن شهر و در مسجد حضرت سيده نرجس خاتون سلام‌الله عليها به دست آمده بود. نام آن شهر "جباع" و زادگاه عالم بزرگوار مرحوم شهيد ثاني اعلي الله مقامه و مرحوم شيخ بهاء الدين عاملي (مشهور به شيخ بهايي رحمه`‌الله عليه كه در حرم حضرت رضا عليه‌السلام مدفونند) مي‌باشد. مردم اين شهر همگي شيعه و محب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‌السلام هستند.
خورشيد مكه: درباره اين مسجد بيشتر بفرماييد.
حجت‌السلام و المسلمين رفيعي: اين مسجد به ظاهر كوچك، هر چند حدود صد نفر بيشتر در آن جا نمي‌گرفت اما بسيار با معنويت بود و با تشريف فرمايي و قدم‌گذاشتن حضرت بقيه`‌‌الله ارواحنافداه در آن مثل اين بود كه به وسعت تمام جهان شده و نورانيت خاصي گرفته بود. من هم سعي مي‌كردم در مدت اقامتم در آن شهر، نمازم را در آن مسجد بخوانم، چرا كه در آن نامه مبارك كه از صندوق مسجد به دست آمده بود، حضرت ولي عصر ارواحنافداه فرموده بودند من در مسجد شما نماز خواندم (اقمت الصلاه في مسجدكم).
صندوقي كه نامه مبارك حضرت ولي عصر ارواحنافداه در آن پيدا شده بود كنار درب ورودي قرار گرفته بود كه اين صندوق را براي جمع آوري كمك‌ها و نذورات مردم براي اطعام به مؤمنين در مراسم عاشورا و غيره نصب كرده بودند.
      ( برای دیدن عکس کلیک کنید )

قاليچه‌ي حضرت ولي عصر عليه‌السلام و قاليچه‌ي حضرت مسيح عليه‌السلام‌
"عبدالسلام محمد الحر" - همان كسي كه صندوق را باز كرده و نامه حضرت را يافته بود- پيرمرد با اخلاص و با ايماني كه از شيفتگان و ارادتمندان خاص حضرت ولي عصر ارواحنافداه و مورد اعتماد بسياري از علماي لبنان بود؛ او ذوق لطيف و عارفانه‌‌اي داشت و در محراب مسجد، صندلي زيبايي قرار داده و در دو طرف اين صندلي، دو عدد قاليچه زيبا به ديوار نصب كرده و روي آن‌ها نوشته بود كه اين دو قاليچه، يكي براي حضرت بقيه`‌الله ارواحنافداه و يكي براي حضرت عيسي مسيح عليه‌السلام است كه در هنگام ظهور مقدسشان، اگر به اين مسجد تشريف آوردند، قدم‌هاي نازنين خود را بر روي آن بگذارند.
اين ذوق عارفانه از جناب "عبدالسلام محمد الحر" بود كه تا سن هشتاد سالگي انتظار مقدم محبوب را مي‌كشيد و شايد به خاطر همين انتظار مقدس بود كه آن هديه ملكوتي و نامه شريف در صندوق اين مسجد قرار گرفت، زيرا خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام عادت به احسان و بزرگواري دارند و به هر كس كه اظهار محبتي به آن بزرگواران كند، پاسخي شايسته مي‌دهند.
خورشيد مكه: آيا شما جناب "عبدالسلام حُر" را ملاقات كرديد؟
حجت‌السلام و المسلمين رفيعي: متأسفانه وقتي من به اين مكان مقدس و شهر "جباع" مشرف شدم،‌ يك‌سال از فوت ايشان گذشته بود.
لذا من تنها توانستم بر سر مزار آن مرحوم بروم و با قرائت فاتحه و دعا براي روح مقدسش، از آن همه اظهار ارادتش به حضرت ولي عصر ارواحنافداه تشكر كنم، اما در عين حال با هيئت امناء مسجد و كساني كه با آن مرحوم زندگي كرده و سال‌ها با او بوده‌اند، ملاقات كردم و از آن‌ها كه شاهدان عيني آن نامه ملكوتي بوده‌اند، سؤالاتي پرسيدم.
اين نكته را هم بگويم كه جناب "عبدالسلام محمد الحر رحمه`‌الله عليه" شيفته و دلداده امام عصر ارواحنافداه بود و بسياري از علماي لبنان ايشان را مورد تأييد و توثيق قرار داده‌اند.
او در فراق امام زمان ارواحنافداه بسيار اشك مي‌ريخت و در آشكار و پنهان براي فرج حضرتش دعا مي‌كرد و تلاش زيادي در ترويج دعاي ندبه و زيارت آل ياسين در ميان شيعيان لبنان داشت، لذا من درباره شخصيت او اطمينان كامل پيدا كردم و او را موثق و امين يافتم و ترديدي در راستي و درستي او نديدم.
علاوه بر شخصيت عالي و مورد اعتماد جناب شيخ عبدالسلام، قضيه به دست آمدن نامه را جمعي از هيئت امناء مسجد مذكور نيز شاهد بوده‌اند كه يكي از آن افراد امين جناب "ابوعبدالله غملوش" بود كه از دوستان صميمي جناب عبدالسلام بود و در برگزاري مراسم مذهبي با ايشان تشريك مساعي داشت كه من مشروح قضيه نامه را پرسيدم و ايشان در پاسخ همان مطلبي را گفت كه عبدالسلام در ذيل همين نامه كه ملاحظه مي‌فرماييد نوشته‌اند و اين نكته را هم متذكر شد كه پس از آن بلافاصله خبر اين نامه در ميان شيعيان لبنان، در سطح كشور پخش مي‌شود و جناب عبدالسلام محمد الحُر از روي نامه فتوكپي گرفته و آن را براي عده‌اي از علما مي‌فرستد، اما با كمال تعجب، به طور اتفاقي يا به صورت معجزه، اصل نامه مفقود مي‌شود؛ و فتوكپي آن نزد آن جناب شيخ رحمه`‌الله عليه باقي مي‌ماند.
خورشيد مكه: آيا شما موفق به زيارت فتوكپي اصلي نامه شديد؟
حجت‌السلام و المسلمين رفيعي: بله، خوشبختانه من از جناب ابوعبدالله غملوش تقاضا كردم كه يك فتوكپي هم به من بدهند كه بعد از چند روز كه براي صرف افطار به منزل ايشان رفتم، آن فتوكپي را مرحمت فرمودند.
سپس حضرت حجت‌السلام و المسلمين آقاي رفيعي دام عزه فتوكپي نامه مبارك حضرت ولي عصر عجل‌الله تعالي فرجه الشريف را در اختيار ما قرار دادند تا در همين شماره براي روشني چشم مؤمنين و منتظرين حضرتش به چاپ برسانيم.

چند نكته:
اول: ممكن است براي بعضي از خوانندگان محترم كه مجله خورشيد مكه شماره 17 را ملاحظه فرموده‌اند، اين سؤال مطرح شود كه: فتوكپي اين نامه با تصوير چاپ شده در مجله شماره 17 اندكي تفاوت دارد، علت چيست؟
پاسخ ما اين است كه در همان شماره از مجله، در ذيل تصوير نامه نوشته بوديم كه تصوير فوق توسط يكي از علما و ارادتمندان به حضرت ولي عصر ارواحنافداه از روي نامه عيناً و با حفظ شكل و نوع خط نوشته شده و كوچكترين تغييري در آن داده نشده است.
زيرا آن عالم مورد اعتماد به ما گفته بود:
<من اين نامه را با خط خودم اما دقيقاً با حفظ شكل و نوع خط،‌ فتوكپي نامه را زير و كاغذي را كه مي‌خواستم رونويس كنم روي آن گذاشته و از روي خطوطي كه از نامه‌ي زيرين مشاهده مي‌شد، نامه خود را نسخه برداري كردم تا كمال امانت در آن رعايت شده باشد، علت اين كار هم اين بود كه آن عالم بزرگوار كه نامه حضرت را به ما نشان داد، فرموده بود كه از روي آن فتوكپي نگيريم؛ لذا پس از نسخه برداري عين آن نامه را به خود ايشان برگردانديم>.
دوم: جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي رفيعي دامت بركاته در اين ديدار، اين نكته را ياد آور شدند كه آن عالمي كه نامه حضرت را رونويس كرده‌اند و آن را به شما دادند كه در مجله شماره 17 به چاپ رسيد، از دوستان بسيار صميمي و قديمي من و بسيار دانشمند و اهل فضل و كمال مي‌باشند و من همان سال (سال 1410 قمري) كه شيعيان محترم لبناني فتوكپي اين نامه را براي علماي اهل معنا در مشهد فرستاده بودند، به همراه اين دوست دانشمندم، آن را ديدم و ايشان هم از روي آن به صورت دست نويس، رونوشت برداشتند اما من نسخه‌اي از آن در اختيار نداشتم، تا آن‌كه حدود يازده سال بعد در جريان اين سفر، مجدداً چشمم به فتوكپي نامه حضرت روشن شد و اگر مي‌دانستم كه شما مي‌خواهيد اين نامه را به چاپ برسانيد، آن را در اختيار شما مي‌گذاشتم تا خود فتوكپي را چاپ بفرماييد، هر چند نسخه دست‌نويس آن دوست دانشمند نيز چندان فرقي با اصل فتوكپي ندارد.
سوم: ممكن است بعضي تصور كنند خط مبارك حضرت ولي عصر ارواحنافداه خط معمولي است در حالي كه امام عليه‌السلا‌م مي‌توانند بسيار خوش‌خط بنويسند.
پاسخ آن است كه بعضي از علما فرموده‌اند: روايت داريم كه: <خط امام عليه‌السلا‌م خط معمولي و متوسط است>. و لذا لا‌زم نيست دست خط مبارك آن حضرت خوش خط باشد چرا كه امام معصوم عليه‌السلا‌م بر اساس <قل انما انا بشر مثلكم>، به طور معمول بين مردم زندگي مي‌كنند و در زيارت جامعه كبيره مي‌خوانيم: <و آثاركم في الا‌ثار، و ارواحكم في الا‌رواح، و انفسكم في النفوس ...>، يعني شما هم مثل مردم در بين مردم زندگي مي‌كنيد و آثار شما در ميان اثرها و بدن‌هايتان در ميان بدن‌ها و وجود مباركتان بين مردم است.

<قسمت اصلي نامه>
به هر حال يكي از آثار اين سفر و تحقيق اين بود كه دوستان مرحوم عبدالسلام حر به من گفتند:
<نامه حضرت ولي عصر عجل‌الله تعالي فرجه الشريف با جمله‌ي: <انا المهدي المنتظر ...> شروع شده و جناب "عبدالسلام رحمه`‌الله عليه" براي آن‌كه نامه حضرت را به عموم شيعيان نشان بدهد و به آنان ياد آور شود كه امام زمان عليه‌الصلوه` والسلام در بين ما شيعيان رفت و آمد دارند و از احوال ما بي‌خبر نيستند، ابتدا اصل نامه حضرت را كه با جمله‌ي <انا المهدي المنتظر ...> شروع مي‌شود، در يك كاغذ بزرگتر چسبانده و سپس بالاي آن برگه بسم‌الله الرحمن الرحيم و آيه شريفه: <و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون> و جمله‌ي صدق الله العلي العظيم را نوشته است و لذا اگر قدري دقت كنيد در تصوير فتوكپي نامه قسمتي كه اصل نامه حضرت است بريده شده و روي آن برگه چسبانده شده و با كمي دقت مشخص مي‌شود كه نوع خط اين قسمت با بالاي صفحه كمي متفاوت است، لذا آن دوست عزيز و دانشمندمان كه از روي نامه حضرت نسخه برداري كرده بود و حتي بقيه دوستان و خود من تا موقعي كه به لبنان نرفته بودم نمي‌دانستم كه قسمت بالاي نامه خط جناب عبدالسلام رحمه`‌الله عليه است، زيرا آن مرحوم مي‌خواسته در اسرع وقت نامه را به روِيت شيعيان برساند و به آنان تذكر دهد كه از آقا و مولايتان غافل نباشيد كه آن حضرت در ميان ما حضور دارند، همان‌طور كه مرحوم شيخ صدوق در كمال الدين روايت فرموده است كه امام صادق عليه‌السلا‌م فرمودند:‌ <امام زمان عليه‌السلام شما در زمان غيبت در بين مردم به طور ناشناس رفت و آمد دارند، در بازارهايشان راه مي‌روند و بر فرش‌هايشان مي‌نشينند>.
در پايان ضمن تشكر فراوان قلبي از حجت الا‌سلا‌م و المسلمين جناب حاج آقاي رفيعي دام‌عزه خاطر نشان مي‌سازيم كه جناب آقاي رفيعي دام‌عزه فرمودند آن‌چه را در اين مصاحبه درباره‌ي نامه فوق گفتم، در كتاب ملاقات با امام عصر عليه‌السلام چاپ جديد به طور مشروح منعكس كرده‌ام كه خوانندگان محترم مي‌توانند در آن‌جا هم مطلب را ملاحظه بفرمايند.


موضوعات مرتبط: دانشمندان ديني

تاريخ : چهارشنبه چهارم دی 1387 | 21:39 | نویسنده : منصور |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.